وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم--- چقدر خاطره نیمه جان در آوردیم
چقدر چفیه وپوتین ومهر وانگشتر --- چقدر آینه و شمعدان در آوردیم
لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک --- درست موسم خرما پزان درآوردیم
به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم --- عجیب بود که آتشفشان درآوردیم
به حیرتم که ای خاک پیر با برکت --- چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم
چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم --- زخاک تیره ولی استخوان درآوردیم
شما حماسه سرودید و ما به نام شما --- فقط ترانه سرودیم،نان درآوردیم
به بازیش نگرفتند و ما چه بازی ها --- برای این سر بی خانمان درآوردیم
وآب های جهان تا از آسیاب افتاد --- قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم
(سعید بیابانکی)
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 9:34 توسط حميدرضا پيله ور
|